دل نوشته های پسرناز
می خواهم آشیانه تنهاییم را بر بلندای سرزمین عاشقان خفته بر خاک بنا کنم دیوارهایش را می دهم از گل وجودم ، با خشت دلم بسازند بر سقفش سایه ای از غم می زنم طرحی از خورشید کشم ، رنگ سیاهی می زنم تا که شاید شعله های سوزانش دل تنهایم را نسوزاند درونش درختی خواهم کاشت از آه خودم در آن می دمم روح را در این بند آزاد خواهم کرد و جسمم در میان این کلبه سیاه بر تخت سفید خواهد خفت ستاره امشب برایم چشمک بزن تا به خواب روم...! خوب من حرف بزن شبانم بی تو حسرتیست در اعماق آب های روان کوهستان تنهایی که در میان شاخ و برگ درختانش خبری از بلبلکان آواز خوان نیست... گویی در گورستانی ، تنها به انتظار نشسته ام...! خوب من کجای این جهانی ...؟ حرف بزن در مسیر خوفناک این جاده دل خوش به عشق پاکم مانده ام پایبندم به عهدی که بسته ام !!! روزگاریست که در زیر این گنبد کبود آفتاب را لمس نکرده ام تنی پابرجا ، سایه ای خمیده دارم !!! دیریست چشمانم به در چوبی این ویرانه خیره مانده است خوب من ، برگشتنی نیست ! لااقل حرف بزن حرف بزن که محتاج طنین صدایت هستم...! . با من حرف بزن...!!! لالا لالا عزیز قلبم لالا لالا خفته ای در خاک لالا لالا به یاد تو همیشه تنهای تنهام لالا لالا صدای تو نمی ره از توی ذهنم لالا لالا همین حالا بیا پیشم که تنهام ندارم مونس و همدم لالا لالا چرا رفتی ...؟ تو رفتی ، دل شکستی لالا لالا بیا امشب دوباره مال هم باشیم لالا لالا دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه . لالایی می خونم برات تا امشب و با لالایی صدای خستم به خواب بری امشب از فرشته ها دل بکن و بذار من واست لالایی بخونم امشب دوباره هدیه ام رو به باد سپردم تا شاید واست بیارنش سومین سالم اومد تولدت مبارک...!!! سلام...!!! عادت کرده ام به سلام های بی جواب سلام های مکررم را به باد سپردم که به تو برسانند ولی هیچ گاه جواب نگرفتم سلام هایم را می فرستم شاید نسیم صبح گاهی کج می وزد به این امید سلام می کنم که شاید روزی این نسیم سلامم را به تو برساند و همان نسیم شاید روزی جواب سلامی از تو برایم بیاورد به امید آن روز...! در این خلوت بیگانه.... در میان کوچه باغ های متروک پا در رکاب آسمان روز کوچ پرستوان بود سنگ فرش ها تن خود را به آب باران مالیده اند ! از میان شاخ و برگ پیر درخت گردو هفت رنگ عشق ، شوق ماندن داد و هم اکنون اسیر در قفس به انتظار تماشای رنگین کمانم...! ای یار و همراه من تو بدان یاور تنهاییم ، تنها تو هستی روحم را به بادها می سپارم تا به شوق دیدارت پر بگیرد قاصدک دیر زمانیست از آشیانه ام پر گشوده آسمان خیالم دیگر ابری به خود نمی بیند ستاره ای بر بام این خانه نیست ولی... ولی در میان این همه ظلمت به خود می بالم چرا که هر جا می نگرم ، تو را می بینم فکر و خیالم تو هستی تو دعای شبانه منی تو آرام بخش قلب منی از تو ممنونم که با منی...! توی قایم باشک زندگی چشم روی هم گذاشتم شروع کردم به شمردن تک تک روزهای خوشش همه روزهای بدش تا این که تمام شد چشم که باز کردم زندگی دستی به سرم کشید و گفت : سک سک...!!! دست به دست هم یکی خوند جواب دادیم می گفت : عمو زنجیر باف همه می گفتیم : بله گفت : زنجیر من و بافتی ما گفتیم : بله اون گفت ما گفتیم ، بله آخرش گفت : با صدای چی ؟! اسم یه حیوون رو گفتیم و صداش و در آوردیم امروز فهمیدم که عمو زنجیر باف خودم بودم که زنجیره اسارت خودم رو بافتم و هم اکنون حیوانی زنجیر به گردنم...! صدای مرگ خاطرات از گوشه هیاهوی گوش خراش شهر گوش هایم را نوازش می کند امروز روز مرگ قافیه هاست امروز شاعر بدبخت شعرهایش چرک نویس دارد کاغذها برای شعرهایش سیاه می کند امروز دیگر دوستی شاخه ترد و ظریفی ندارد امروز دیگر از آن کوهستان امید صدای این که زندگی همچنان ادامه دارد ، به گوش نمی رسد قرص های نفتالین در صندوق بوی کهنگی گرفته اند امروز بود و نبود ارزش پیدا کرده است شب تاریک است و صبحی در راه نیست حتی خوابمان هم نمی برد امروز شعرهایم رنگ و بویی ندارند دیگر درختی نمی بینم همه در تابوت بر روی دوش ها رفته ایم در این مار و پله تقدیر دیگر نیش مار تاثیر ندارد با نیش خوردن هم به راه ادامه می دهیم دوست داشتن هم مرده امروز از زمانه گلایه دارم امروز آزادم بال می گشایم و می روم تا مقصد راهی نیست ...!!! گلایه از زمانه ندارم !!! زمانه گرگیست بی رحم جا مانده زخم تیشه اش بر دلم مانده است جای پنجه هایش بر صورتم چشم و گوشم را بسته دستانم را از ریشه قطع کرده پاهایم را از من گرفته چه گلایه ای !؟ چه گلایه ای می توانم از این زمانه بی رحم داشته باشم ؟ به کدامین گناه مجازات می شوم ؟؟؟ من مرتکب جرمی بزرگ شده ام !!! متهم به آمدن ! متهم به بودن ! متهم به ماندن ! مگر من به خواست خود پا به این دنیا گذاشتم ؟ من به این جهان تاریک دعوت شدم شکستن را نیاموختم شکسته شدن را خوب می شناسم من گناه کاری با گناهان نا کرده ام !!! به کدامین گناه خواهم رفت ؟! لبانم را می بندم تا روزی تا روزی که به همان گناهی که آمده ام به همان گناه نیز بروم ...!!! در کویر خیالم میان برهوت بی آب دلم درون سراب چشمانم با سردی وجودم خاک اندامم را به باد خواهم سپرد نسیمی خواهد وزید مرا با خود خواهد برد نمی ماند از من نشانی نمی گیرند از من سراغی آرام خواهم خفت در خفای شب های تنهایی به کس نیندیشم به خود نیز نمی اندیشم امشب شعری سروده ام به تمنای دلم قطره اشکی گوشه چشمانم خشکیده بغض از سر حسرت گلویم را چنگ می زند خواهم خفت تا صبح فردا در کنار شمعی روشن برای شروعی دیگر تا آخرین طلوع زندگی به خواب میروم...!
یادش به خیر بچگی ها


